X
تبلیغات
خرمشهر

خرمشهر

خرمشهر را خدا ازاد کرد

 
نویسنده : مهدی گرگ پور - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠

امروز برای عزیمت به خرمشهر آماده می شدم و برای پیدا کردن یه مدرک مهم لازم شد  نگاهی به یه کارتن حاوی یه سری از نامه ها و عکسهای قدیمی بندازم .

داخل این کارتن عکسهایی وجود داشت که مرا به سالهای 61 تا 63 برد . خرمشهر - آبادان - پرشین هتل و برخی بچه های خوب و عزیز بسیج و سپاه خرمشهر . شاید شما هم آشنایی پیدا کردید ....  عکس  زیر در حیاط پرشین هتل که مقر سپاه خرمشهر بود گرفته شده است . بچه های انتظامات ، مخابرات ، آشپزخانه و ...

شهید رضا گرگ پور و آقای بشکار  و ...... و  مرد مهربان جمیل فائضی

 

حسن دلپذیر - شهید اسماعیل خباری - آقای سمیرمی _ یوسف مجتهد و ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 10:28  توسط نادر مسلمی  | 

مبارزات دلاورانه خرمشهر به روایت رئیس جمهور وقت

 

ده‌ها خانه را در خرمشهر اشغال شده عبور مى‌کردیم تا برسیم به نقطه‌اى که تک‌تیرانداز ما، با تیر مستقیم، دشمن و گشتی‌هایش را هدف مى‌گرفت. من بچه‌هاى خودمان را مى‌دیدم که تک‌تیرانداز بودند و خودشان را رسانده بودند به پشت سنگرهایى که درست مشرف به محل عبور و مرور دشمن بود.
حضرت آیت الله خامنه‌ای که در سال ۱۳۶۰ به عنوان رئیس جمهور ایران انتخاب گردیدند خاطراتی از جنگ های قهرمانانه دلاورمردان سپاه اسلام برای آزادسازی خرمشهر در آن سال ها بیان می کنند:

آخر آن سال را کلّاً در خوزستان بودم و حدود دو ماه بعدش هم تا اواخر اردیبهشت یا اوایل خرداد ۶۰ رفتم منطقه‌ى غرب و یک بررسى وسیع در کلّ منطقه کردم، براى اطّلاعات و چیزهایى که لازم بود؛ تا بعد بیاییم و باز مشغول کارهاى خودمان شویم. که حوادث تهران پیش آمد و مانع از رفتن من به آن‌جا شد.
این مدت، غالباً در اهواز بودم. از روزهاى اوّل قصد داشتم بروم خرمشهر و آبادان؛ لکن نمى‌شد. علت هم این بود که در اهواز، از بس کار زیاد بود، اصلاً از آن محلّى که بودیم، تکان نمى‌توانستم بخورم. زیرا کسانى هم که در خرمشهر مى‌جنگیدند، بایستى از اهواز پشتیبانى‌شان مى‌کردیم. چون واقعاً از هیچ جا پشتیبانى نمى‌شدند.

در آن‌جا، به‌طور کلّى، دو نوع کار وجود داشت. در آن ستادى که ما بودیم، مرحوم دکتر چمران فرمانده‌ى آن تشکیلات بود و من نیز همان‌جا مشغول کارهایى بودم. یک نوع کار، کارهاى خودِ اهواز بود. از جمله عملیات و کارهاى چریکى و تنظیم گروههاى کوچک براى کار در صحنه‌ى عملیات. البته در این‌جاها هم، بنده در همان حدِّ توان، مشغول بوده‌ام… مرحوم چمران هم با من به اهواز آمد. در یک هواپیما، با هم وارد اهواز شدیم. یک مقدار لباس آورده بودند توى همان پادگان لشکر ۹۲، براى همراهان مرحوم چمران.

من همراهى نداشتم. محافظینى را هم که داشتم همه را مرخّص کردم. گفتم من دیگر به منطقه‌ى خطر مى‌روم؛ شما مى‌خواهید حفاظت جانِ مرا بکنید؟! دیگر حفاظت معنى ندارد! البته، چند نفرشان، به اصرار زیاد گفتند: ما هم مى‌خواهیم به عنوان بسیجى در آن‌جا بجنگیم. گفتیم: عیبى ندارد. لذا بودند و مى‌رفتند کارهاى خودشان را مى‌کردند و به من کارى نداشتند.

مرحوم چمران، همراهان زیادى با خودش داشت. شاید حدود پنجاه، شصت نفر با ایشان بودند. تعدادى لباس سربازى آوردند که اینها بپوشند، تا از همان شبِ اوّل شروع کنیم. یعنى دوستانى که آن‌جا در استاندارى و لشکر بودند، گفتند: الان میدان براى شکار تانک و کارهاى چریکى هست. ایشان گفت: از همین حالا شروع مى‌کنیم.

خلاصه، براى آنها لباس آوردند. من به مرحوم چمران گفتم: چطور است من هم لباس بپوشم بیایم. گفت: خوب است. بد نیست. گفتم: پس یک دست لباس هم به من بدهید. یک دست لباس سربازى آوردند، پوشیدم که البته لباس خیلى گشادى بود! بنده حالا هم لاغرم؛ اما آن‌وقت لاغرتر هم بودم. خیلى به تن من نمى‌خورد. چند روزى که گذشت، یکدست لباس درجه دارى برایم آوردند که اتّفاقاً علامت رسته‌ى زرهى هم روى آن بود. رسته‌هاى دیگر، بعد از این‌که چند ماه آن‌جا ماندم و با من مأنوس شده بودند، گله مى‌کردند که چرا لباس شما رسته‌ى توپخانه نیست؟ چرا رسته‌ى پیاده نیست زرهى چه خصوصیتى دارد؟ لذا آن علامت رسته‌ى زرهى را کندم که این امتیازى براى آنها نباشد.

به ‌هرحال، لباس پوشیدم و تفنگ هم خودم داشتم. البته حالا یادم نیست تفنگ خودم را برده بودم یا نه. همین تفنگى که این‌جا توى فیلم دیدید روى دوش من است، کلاشینکف خودم است. الان هم آن را دارم. یعنى شخصى است و ارتباطى به دستگاه دولتى ندارد. کسى یک وقت به من هدیه کرده بود. کلاشینکف مخصوصى است که به ‏خلاف کلاشینکفهاى دیگر، یک خشاب پنجاه تایى دارد. غرض؛ حالا یادم نیست کلاشینکفِ خودم همراهم بود، یا آن‌جا، گرفتم.

همان شبِ اوّل رفتیم به عملیات. شاید دو، سه ساعت طول کشید و این در حالى بود که من جنگیدن بلد نبودم. فقط بلد بودم تیراندازى کنم. عملیات جنگى اصلاً بلد نبودم. غرض؛ این، یک کار ما بود که در اهواز بود و عبارت بود از تشکیل گروههایى که به اصطلاحِ آن روزها، براى شکار تانک مى‌رفتند. تانکهاى دشمن تا دوب‌هردانی آمده بودند و حدود هفده، هیجده یا پانزده، شانزده کیلومتر تا اهواز فاصله داشتند و خمپاره‌هایشان تا اهواز مى‌آمد. خمپاره‌ ۱۲۰ یا کمتر از ۱۲۰ هم تا اهواز مى‌آمد.

به‌هرحال، این تربیت و آموزشهاى جنگ را مرحوم چمران درست کرد. جاهایى را معیّن کرد براى تمرین. خود ایشان، انصافاً به کارهاى چریکى وارد بود. در قضایاى قبل از انقلاب، در فلسطین و مصر تمرین دیده بود. به‌خلاف ما که هیچ سابقه نداشتیم، ایشان سابقه‌ى نظامىِ حسابى داشت و از لحاظ جسمانى هم، از من قویتر و کارکشته‌تر و زبده‌تر بود. لذا، وقتى صحبت شد که کى فرمانده‌ى این عملیات باشد بى‌تردید، همه نظر دادیم که مرحوم چمران، فرمانده‌ى این تشکیلات شود. ما هم جزو ابواب جمع آن تشکیلات شدیم.

نوع دوم کار، کارهاى مربوط به بیرون اهواز بود. از جمله، پشتیبانى خرمشهر و آبادان و بعد، عملیات شکستن حصر آبادان بود که از محمدیّه نزدیکِ دارخُوِین شروع شد. همین آقاى رحیم صفوى سردار صفوى امروزمان که ان‌شاءالله خدا این جوانان را براى این انقلاب حفظ کند جزو اوّلین کسانى بود که عملیات شکستن حصر را از چندین ماه قبل شروع کرده بودند که بعد به عملیات “ثامن‌الائمّه ” منجر شد.

غرض این‌که، کار دوم، کمک به اینها و رساندن خمپاره بود. بایستى از ارتش، به زور مى‌گرفتیم. البته خودِ ارتشیها، هیچ حرفى نداشتند و با کمال میل مى‌دادند. منتها آن روز بالاى سر ارتش، فرماندهى وجود داشت که به‌شدّت مانع از این بود که چیزى جا به جا شود و ما با مشکلات زیاد، گاهى چیزى براى برادران سپاهى مى‌گرفتیم. البته براى ستادِ خودِ ما، جرأت نمى‌کردند ندهند؛ چون من آن‌جا بودم و آقاى چمران هم آن‌جا بود. من نماینده‌ى امام بودم.

چند روز بعد از این‌که رفتیم آن‌جا، (شاید بعد از دو، سه هفته) نامه‌ى امام در رادیو خوانده شد که فلانى و آقاى چمران، در کلّ امور جنگ و چه و چه نماینده‌ى من هستند. اینها توى همین آثار حضرت امام رضوان‌الله علیه هست. لذا، ما هر چه مى‌خواستیم، راحت تهیه مى‌کردیم. لکن بچه‌هاى سپاه؛ بخصوص آنهایى که مى‌خواستند به منطقه بروند، در عُسرت بودند و یکى از کارهاى ما، پشتیبانى اینها بود.

من دلم مى‌خواست بروم آبادان؛ امّا نمى‌شد. تا این‌که یک‌وقت گفتم: هر طور شده من باید بروم آبادان. و این‌وقتى بود که حصر آبادان شروع شده بود. یعنى دشمن از رودخانه کارون عبور کرده و رفته بود به سمت غرب و یک پل را در آن‌جا گرفته بود و یواش یواش سر پل را توسعه داده بود. طورى شد که جاده‌ى اهواز و آبادان بسته شد. تا وقتى خرمشهر را گرفته بودند، جاده‌ى خرمشهر اهواز بسته بود؛ اما جاده‌ى آبادان باز بود و در آن رفت و آمد مى‌شد.

وقتى دشمن آمد این‌طرف و سرپل را گرفت و کم کم سرپل را توسعه داد، آن جاده هم بسته شد. ماند جاده‌ى ماهشهر و آبادان. چون ماهشهر به جزیره‌ى آبادان وصل مى‌شود، نه به خود آبادان، آن هم زیر آتش قرار گرفت. یعنى سرپل توسط دشمن توسعه پیدا کرد و جاده‌ى سوم هم زیر آتش قرار گرفت و در حقیقت دو، سه راه غیر مطمئن باقى ماند. یکى راه آب بود که البته آن هم خطرناک بود. یکى راه هوایى بود و مشکلش این بود که آقایانى که در ماهشهر نشسته بودند، به آسانى هلى‌کوپتر به کسى نمى‌دادند.

یک راه خاکى هم در پشت جاده‌ى ماهشهر بود که بچه‌ها با هزار زحمت درست کرده بودند و با عسرت از آن‌جا عبور مى‌کردند. البته جاهایى از آن هم زیر تیر مستقیم دشمن بود که تلفات بسیارى در آن‌جا داشتیم و مقدارى از این راه از پشت خاکریزها عبور مى‌کرد. این غیر از جاده‌ى اصلى ماهشهر بود. البته این راه سوم هم خیلى زود بسته شد و همان دو جاده؛ یعنى راه آب و راه هوا باقى ماند.

من از طریق هوا، با هلى‌کوپتر، از ماهشهر به جزیره‌ى آبادان رفتم. آن‌وقت، از سپاه، مرحوم شهید جهان آرا که بود، فرمانده‌ى همین عملیات بود. از ارتش هم مرحوم شهید اقارب‌پرست، از همین شهداى اصفهان بود. افسر خیلى خوبى بود. از افسران زرهى بود که رفت آن‌جا ماند. یکى هم سرگرد هاشمى بود. من عکسى از همین سفر داشتم که عکس بسیار خوبى بود. نمى‌دانم آن عکس را کى براى من آورده بود. حالا اگر این پخش شد، کسى که این عکس را براى من آورد، اگر فیلمش را دارد، مجدداً آن عکس را تهیه کند؛ چون عکسِ یادگارى بسیار خوبى بود.

ماجرایش این بود که در مرکزى که متعلّق به بسیج فارس بود، مشغول سخنرانى بودم. شیرازیها بودند و تهرانیها؛ و سخنرانى اوّلِ ورودم به آبادان بود. قبلاً هیچ‌کس نمى‌دانست من به آن‌جا آمده‌ام. چهار، پنج نفر همراه من بودند و همین‌طور گفتیم: برویم تا بچه‌ها را پیدا کنیم. از طرف جزیره‌ى آبادان که وارد شهر آبادان مى‌شدیم، رفتیم خرمشهر. آن قسمت اشغال نشده‌ى خرمشهر، محلّى بود که جوانان آن‌جا بودند. رفتم براى بسیجیها سخنرانى کردم. در حال آن سخنرانى، عکسى از ماها برداشتند که یادگارى خیلى خوبى بود.

یکى از رهبران تاجیک که مدتى پیش آمد این‌جا، این عکس را دید و خیلى خوشش آمد و برداشت برد. عکس منحصر به فردى بود که آن را دست کسى ندیدم. این عکس را سرگرد هاشمى براى ما هدیه فرستاده بود. نمى‌دانم سرگرد هاشمى شهید شده یانه؛ على‌اىّ‌حال، یادم هست چند نفر از بچه‌هاى سپاه و چند نفر از ارتشیها و بقیّه از بسیجی‏ها بودند.

در جزیره‌ى آبادان، رفتیم یگان ژاندارمرى سابق را سرکشى کردیم. بعد هم رفتیم از محلّ سپاه که حالا شما مى‌گویید هتل بازدیدى کردیم. من نمى‌دانم آن‌جا هتل بوده یا نه. آن‌جایى که ما را بردند و ما دیدیم، یک ساختمان بود، که من خیال مى‌کردم مثلاً انبار است.

خلاصه، یکى دو روز بیشتر آبادان نبودم و برگشتم به اهواز. وضع آن‌جا آبادان را قابل توجّه یافتم. یعنى دیدم در عین غربتى که بر همه‌ى نیروهاى رزمنده‌ى ما در آن‌جا حاکم بود، شرایط رزمندگان از لحاظ امکانات هم شرایط نامساعدى بود. حقیقتاً وضعى بود که انسان غربت جمهورى اسلامى را در آن‌جا حس مى‌کرد؛ چون نیروهاى خیلى کمى در آن‌جا بودند و تهدید و فشار دشمن، بسیار زیاد و خیلى شدید بود. ما فقط شش تانک آن‌جا داشتیم که همین آقاى اقارب‌پرست رفته بود از این‌جا و آن‌جا جمع کرده بود، تعمیر کرده بود و با چه زحمتى یک گروهان تانک در حقیقت یک گروهان ناقص تشکیل داده بود. بچه‌هاى سپاه، با کلاشینکف و نارنجک و خمپاره و با این چیزها مى‌جنگیدند و اصلاً چیزى نداشتند.

این، شرایط واقعى ما بود؛ اما روحیه‌ها، در حدّ اعلى‌. واقعاً چیز شگفت‌آورى بود! دیدن این مناظر، براى من خیلى جالب بود. یکى دو روز آن‌جا بودم و بازدیدى کردم و هدفم این بود که هم گزارش دقیقى از آن‌جا به اصطلاح براى کار خودمان داشته باشم (وضع منطقه را از نزدیک ببینم و بدانم چه کار باید بکنم) و هم این‌که به رزمندگانى که آن‌جا بودند، خدا قوّتى بگوییم.

رفتم به یکایک آنها، خدا قوّتى گفتم. همه جا سخنرانی هایى کردم و حرفى زدم. با بچه‌هایى که جمع مى‌شدند بچه‌هاى بسیجى عکسهاى یادگارى گرفتم و برگشتم آمدم. این، خلاصه‌ى حضور من در آبادان بود. بنابراین، حضور من در آبادان در تمام دوران جنگ، همین مدّت کوتاه دو روز یا سه روز الان دقیقاً یادم نیست بیشتر نبود و محلّ استقرار ما، در اهواز بود. یک جا را شما توى فیلم دیدید که ما از خانه‌ها عبور مى‌کردیم. این، براى خاطر این بود که منطقه تماماً زیر دید مستقیم دشمن بود و بچه‌هاى سپاه براى این‌که بتوانند خودشان را به نزدیکترین خطوط به دشمن که شاید حدود صد متر، یا کمتر، یا بیشتر بود برسانند، خانه‌هاى خالى مردمِ فرار کرده و هجرت کرده از آبادان و قسمت خالى خرمشهر را به هم وصل کرده بودند. الان یادم نیست که اینها در آبادان بود یا خرمشهربه احتمال قوى، خرمشهر بود… بله؛ کوت‌شیخ بود. این خانه‌ها را به هم وصل کرده و دیوارها را برداشته بودند.

وقتى انسان وارد این خانه‌ها مى‌شد، مناظر رقّت انگیزى مى‌دید. دهها خانه را عبور مى‌کردیم تا برسیم به نقطه‌اى که تک تیرانداز ما، با تیر مستقیم، دشمن و گشتیهایش را هدف مى‌گرفت. من بچه‌هاى خودمان را مى‌دیدم که تک تیرانداز بودند و خودشان را رسانده بودند به پشت سنگرهایى که درست مشرف به محل عبور و مرور دشمن بود. البته دشمن هم، به مجرّد این‌که اینها یکى را مى‌انداختند، آن‌جا را با آتشِ شدید مى‌کوبید. این‌طور بود. اما اینها کار خودشان را مى‌کردند.

این یک قسمت از خانه‌ها بود که ما رفتیم دیدیم. خانه‌هاى خالى و اثاثیه‌هاى درست جمع نشده که نشانه‌ى نهایتِ آوارگى و بیچارگىِ مردمى بود که اسبابهایشان را همین‌طور ریخته بودند و رفته بودند. خیلى تأثّرانگیز بود! جوانانى که با قدرت تمام جلو مى‌رفتند، مدام به من مى‌گفتند: این‌جا خطرناک است. مى‌گفتم: نه. تا هر جا که کسى هست، باید برویم ببینیم!

آخرین جایى که رفتیم، زیر پل بود. پل شکسته شده بود. پل آبادان خرمشهر، یک‌جا قطع شده بود و قابل عبور و مرور نبود. زیر پل، تا محلّ آن شکستگى، بچه‌هاى ما راه باز کرده بودند و مى‌رفتند و من هم تا انتها رفتم. گمان مى‌کنم و چنین به ذهنم هست که در آن نقطه‌ى آخرى که رفتیم، یک نماز جماعت هم خواندیم. من همه جا حماسه و مقاومت دیدم. این، خلاصه‌ى حضور چندین ساعته‌ى ما در آبادان و آن منطقه‌ى اشغال نشده‌ى خرمشهر به اصطلاح کوت‌شیخ بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 10:24  توسط نادر مسلمی  | 

نام خرمشهر
در محلی که رود کارون به شط العرب می پیوندد، یعنی در نزدیکی خرمشهر کنونی، شهر کهن تری به نام؛ بیان؛ وجود داشته است که تا سده چهارم هـ. قـ نیز آثاری از آن بر جای مانده بود. این شهر پیش از اسلام؛ بارما؛ نامیده می شده است و به گفته؛ ابوزید بلخی؛ در زمان خلافت عمر تبدیل به؛ بیان؛ شده است پس از ویرانی شهر بیان؛ در نزدیک ویرانه های آن – یعنی در جایی که با جدا شدن کانال؛ عضدی؛ در بهمنشیر ؛ قسمت شمال شرقی آبادان پدید آمده باشد و اکنون نیز به نام؛ محرزی؛ معروف است و جزو حومه خرمشهر محسوب می شود شهر کوچکی به نام محرزه یا محرزی بنا گردید که پس از شهر بیان ، الیان متمادی بندرگاه کشتی های بازرگانی و پایگاه داد و ستد و مبادله کالا بود . خرمشهر از دیدگاه تاریخ نگاران ، بازمانده شهر بیان و محرزه یا محرزی و آخرین مولود پیوستگاه کارون و شط العرب است . عیلامیان ؛ در محلی که کارون به خلیج فارس می ریخت ، شهری به نام ناژیتو بنا کرده بودند که دروازه کارون را پاسداری کند . پس از آن هخامنشیان در محل نصب کارون آبادی دیگری به نام آگنیس بنا نهادند . پس از ناژیتو و آگنیس نوبت پاسداری این شهر مهم که با گذشت زمان به مرور تا محل خرمشهر کنونی پیش آمده بود ، به شهر بیان و محرزه رسید .
در هر حال ، روزگار شهرهای ناژیتو ، اگنیس ، بیان و محرزی یکی پس از دیگری به سر رسید و چنانکه گفته شد ، سرزمین بارما بعدها به نامهای محرزی و محمره به خود گرفت سرانجام عروس شهرهای خوزستان خرمشهر جایگزین آنجا گردید . در سال ۱۳۱۴ هـ . ش ـ فرهنگستان ایران نام این شهر را ، از محمره به خرمشهر تبدیل کرد .

پیشینه تاریخی
خرمشهر در اوایل سده ۱۳ هـ ق شهر کوچکی بود . در این ایام به دلیل امنیتی که شیخ های بنی کعب در این حدود برقرار کرده بودند ، به سرعت رو به آبادی نهاد و بندر مهمی شد . در سال ۱۲۳۵ هـ ق حصاری به دور آن کشیدند .
خرمشهر در نیمه اول سده ۱۳ هـ ق رو به آبادی و پیشرفت نهاد و در سالهای پیش از ۱۲۵۴ هـ ق که عثمانیها به آن هجوم آوردند ، به صورت یک بندر آزاد درآمد .

تهاجم عثمانیان
همزمان با لشکر کشی محمد شاه قاجار به هرات ، در ۲۳ رجب ۱۲۵۴ هـ ق، علیرضا پاشا سردار عثمانی، با سپاهی بزرگ به خرمشهر حمله کرد. در این تاخت و تاز خرمشهر ویران شد و سپاهیان عثمانی مردم را کشتند، خانه ها را سوزاندند و ویران کردند . به گفته ؛ ابراهیم دهگان ؛ این لشکرکشی نابهنگام از سیاست خارجی دول باختری ( اروپا ) سرچشمه گرفته و دست سرنشینان قصر ؛ باکینگهام ؛ در آن دخالت داشته است.
با ادامه تجاوز عثمانیها به مرزهای ایران ، امیر کبیر با استفاده از جوانان غیور عشایر، گارد مرزی نیرومندی در خرمشهر پدید آورد و فرماندهی آنرا به محمد خان، پسر حاج جابر خان سپرد. حاج جابر خان، حاکم خرمشهر در چهارم رجب ۱۲۶۶ هـ ق پرچم ایران را بر فراز خرمشهر برافراشت و به پاداش این کاراز سوی امیر کبیر به لقب ؛خانی ؛ مفتخر شد.
اختلافهای مرزی ایران و عثمانی چندین بار نمایندگان دو طرف را به گفتگو کشاند . ولی تا سال ۱۳۱۶ هـ . ق ـ که سرانجام انگلیسیها پس از بیرون راندن عثمانیها از بین النهرین خود سرپرستی آن را بر عهده گرفتند و قرارداد سال ۱۳۱۶ هـ ق را برگردن مردم شریف ایران گذاشتند.
در سال ۱۲۷۳ هـ . ق نیروهای انگلستان، به فرماندهی ژنرال ؛ اوترام؛ به خرمشهر حمله کرده و نیروهای ایران را شکست دادند و آن جا را تصرف نمودند.
در سال ۱۲۷۴ یا ۱۲۹۷ هـ . ق ؛ خانلرمیرزا ؛ سرپرستی عشایر ؛ باوی ؛ را به حاج جابر خان سپرد . حاج جابرخان پس از ۳۰ سال حکمرانی ، در سال ۱۲۹۸ هـ ق در خرمشهر درگذشت و پسرش ؛ شیخ مزعل ؛ به جای وی گماشته شد . پس از کشته شدن ؛ شیخ مزعل ؛ به دست برادرش ؛ شیخ خزعل ؛ به حکمرانی خرمشهر رسید ابتدا در خرمشهر و بعدها حکومت اهواز نیز به وی رسید
شیخ خزعل در جریان جمهوریت که توسط انگلستان و به کارگردانى رضاخان به راه افتاد جانب احمدشاه را گرفت و با بختیارى ها متحد شد. اما از آنجا که سیاست امپراتورى بریتانیاى کبیر حفظ رضاخان بود. شیخ خزعل اجباراً از در اطاعت درآمد و به تهران آورده شد و در پایتخت تحت نظر بود. شیخ خزعل سال ها در تهران به صورت یک تبعیدى زندگى کرد و در این مدت در مراسم و سلام ها شرکت مى کرد و چند بار هم تلاش کرد که به بهانه معالجه به اروپا برود اما شاه که نسبت به او سوءظن داشت موافقت ننمود تا اینکه در سال ۱۳۱۵ نوبت او رسید و به مأمورین مخفى شهربانى دستور قتل وى داده شد.
پس از تسلیم او ، رضاخان ، سرتیپ فضل الله زاهدی را به حکومت خوزستان گمارد و تمام خوزستان به دست حکومت مرکزی افتاد.
خوزستان از دو قرن قبل به دلیل اهمیت فوق العاده سوق الجیشی، مورد تاخت و تاز استعمارگران قرار گرفته و تا کنون چندین بار به اشغال قوای بیگانه درآمده است. امپراطوری عثمانی در سال ۱۸۵۷ میلادی، انگیسیها در سال ۱۸۸۳ میلادی و ارتش متجاوز عراق در سال ۱۳۵۹ هـ ش، خرمشهر را اشغال کردند.
خرمشهر این شهر آباد و خرم و زیبا، در سال ۱۳۵۹ هـ ش مورد تاخت و تاز سربازان بعثی عراق قرار گرفت و سرانجام پس ار ۳۴ روز مقاومت دلیرانه رزمندگان اسلام و مردم دلاور و شهید پرور خرمشهر، روز چهارم آبان سال ۱۳۵۹ هـ ش به اشغال سربازان ارتش بعث عراق درآمد و به مدت ۲۰ ماه در اشغال آنان بود.
ساعت ۲۲:۴۵ دقیقه یکشنبه، نوزدهم اردیبهشت ماه ۱۳۶۱ هـ ش، با آغاز عملیات بیت المقدس، با رمز؛ یا علی ابن ابیطالب؛ ( ع ) حمله رزمندگان اسلام برای محاصره خرمشر و با هدف آزاد سازی آن آغاز شد و رزمندگان سلحشور ایران با نزدیک شدن به شهر و تصرف ناحیه مرزی شلمچه، خود را برای حمله نهایی آماده ساختند.
سپاه پیروز ایران اسلامی، بر خلاف انتظار و پیش بینی های تحلیلگران نظامی غرب و شرق و مستشاران نظامی خارجی بغداد، با عبور رود کارون وارد خرمشهر نشد و یا جبهه شمالی شهر را انتخاب نکرد. ایران دشوارترین کار، یعنی ورود از غرب و جاده شلمچه به شهر را سازمان داد و دفاع عراق در شهری که به خاطر اشغالش ۳۵ روز تمام با تجهیزات و قوا جنگیده و در طول جنگ در آن، بیش از هفت هزار کشته داده بود، تنها چند ساعت به درازا کشید و خرمشهر پس ار ۵۷۵ روز جدایی و تحمل سنگین اشغالگران در سوم خرداد ۱۳۶۱ به میهن اسلامی بازگشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 10:20  توسط نادر مسلمی  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 15:53  توسط نادر مسلمی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 14:18  توسط نادر مسلمی  |